
داستان نشانه ا

داستان آب
آ تشنه اش بود. رفت لب چشمه، آب بخورد. چشمه، خشک بود. رفت لب دریا، آب دریا شور بود.رفت کنار رودخانه، خم شد که آب بخورد، افتاد توی آب.
آب، آ را با خودش برد. ماهی گیر، آ را دید. او را از آب گرفت و به خونه برد، داد دست بچه اش و گفت : ”بگیر… این هم آ که می خواستی! مواظب باش که دیگر گمش نکنی”!
بچه، خوش حال شد .آ را گرفت .آ سردش بود. از سرما می لرزید. بچه آ را برد کنار آتش .آ گرم شد. بچه برایش آش درست کرد .آ آش را خورد. بعد هم توی دفتر مشق، کنار دوستانش خوابید.

داستان نشانه ب
داستان ب کوچولو
ب کوچولو نقطه اش را دوست نداشت. راه که می رفت، گیر می کرد به نقطه اش و می افتاد زمین.
یک روز رفت پیش قیچی و گفت :” چین و چین و چین … نقطه را بچین”!
قیچی، نقطه را چید .ب، بی نقطه شد. راحت و خوشحال دوید و رفت به مدرسه. نشست روی تخته سیاه و گفت: “سلام”!
تخته سیاه گفت: “تو دیگه کی هستی؟ تو هیچی نیستی”!
ب بی نقطه، ناراحت شد. رفت و نشست روی دفتر مشق.
دفتر گفت: “ تو دیگه کی هستی؟ تو هیچی نیستی”!
ب بی نقطه، خیلی ناراحت شد. داد زد : “ من ب هستم”!
پاک کن گفت: “ نه، تو اشتباهی هستی!” و خواست که پاکش کند.
ب بی نقطه، ترسید. داد زد: “کمک، کمک”…!
مداد سیاه آمد به کمکش . زود یک نقطه برایش گذاشت . ب شد مثل اولش.
از خوشحالی داد زد: “ حالا دیدید؟… من ب هستم!… من ب هستم”!
پاک کن نگاهش کرد و گفت: “ ببخشید… مثل این که من اشتباهی آمدم!” و راهش را کج کرد و رفت.

داستان نشانه پ
یک روز پرستو کوچولو با پدرش رفت پارک و توپ قشنگشو هم با خودش برد تا بازی کنه، تو پارک یک پروانه ی زیبا رو دید که روی گل های پونه نشسته بود، یکم آنطرفتر روی پله های پارک یک پرنده رو دید که بالا و پایین می پرید، به پدرش گفت پدر این پرنده اسمش چیه؟پدرش گفت اسمش…
مثل اسم قشنگه تو هست .پرستو درحال بازی کردن با توپش بود که دوستش پریسا رو دید .باهم کمی بازی کردند مادر پریسا که پیراشکی خریده بود به پرستو پیراشکی تعارف کرد.پریسا از پرستو خداحافظی کرد و رفت. پدر پرستو چون از اداره پرونده آورده بود باید زودتر بر می گشت خونه. تو راه برای منزل پرتقال خریدن و به فروشنده پول دادند. پرستو وقتی خونه رسید پولیور شو در آورد و گذاشت توکمد. بعد نشست خاطره ی یک روز در پارک رو برای خودش تعریف کرد، دید چقدر امروزچیزهایی رو دیده که حرف پ داره اون کلمات رو تو یک کاغذ جدا نوشت دید تو بعضی کلمات حرف پ دراول کلمه دربعضی ها وسط و بعضی ها آخره… ما دوتا پ داریم پ غیر آخر پ آخر. کلماتی که پ دارند رو بگید و بنویسید.شما هم میتونید با
پرستو همراه بشین.

داستان نشانه ت
ت کوچولو خیلی تَنبل بود. کارَش فَقَط خوردَن وَ خوابیدَن بود. نَنه ت که اَز دَستِ او خیلی خَسته شُده بود، یِک روز به بازار رَفت و مِقداری سیبِ دُرُشت خَرید وَ آن ها را تا دَم دَرخانه شان چید. وَقتی ت کوچولو اَز خواب بیدار شُد، به دُنبالِ سیب ها اَز اُتاق بیرون رَفت و آن ها را یِکی یِکی بَرداشت تا این که
به کوچه رِسید. وقتی دوستان ت کوچولو او را دیدند با خوشحالی فریاد زدند: ت کوچولو بیا با هم بازی کنیم!
آن روز به ت کوچولو خیلی خوش گذشت و تصمیم گرفت دیگر تنبلی را کنار بگذارد.

داستان نشانه ث
این دفعه توشهرک الفبا با حرفی میخواین آشنا بشین که با دو مورد دیگه از این صدا آشنا شدین. بله عزیزانم صداش شبیه صاد و سین است اما هیچ شباهتی با این دو نشانه ندارد. توشهرک الفبا همه اومده بودند به استقبالشون مخصوصا صاد و سین با یک ژست خاصی ایستاده بودند.و البته ب و پ و ت هم خیلی
دوست داشتند این نشانه را ببینند، چون شنیده بودند که خیلی شبیه شکل این سه حرف است و فقط نقطه هاشون کم و زیاد و بالا و پایین است. با ورود دو برادر ث غیر آخر و ث آخر همه افراد شهرک الفبا به سه حرف ب و پ و ت نگاه کردن.
چون واقعا هم شبیه این سه نشانه بودند، البته با کمی تغییر. وقتی این دو برادر ث شروع به صحبت کردند، همه به صاد و سین نگاه کردن چون صداشون شبیه این دو نشانه بود اما هیچ شباهتی باهم نداشتند .چون از قبل منتظر ورود این دونشانه بودند، جایگاه و خانه ی آنها در ردیف خانه های ب و پ و ت یعنی درکنار خانه ی ت قرار گرفته بود. کلماتی که این دو برادر قرار بود، بسازند، محدود و کم بود مثل: ثریا، کثیف، ثانیه، مثلّث، اثر، مثال، ثبت نام، لثه، ثروت و…..بود.شما فقط باید تو حافظه تون بسپارید که هرجا این کلمات رو دیدید دیگه با صاد و سین ننویسید، حتما با نشانهی ث بنویسید و توگذاشتن نقطه ها هم خیلی مواظب باشید تا کلمه ی مورد نظرتون با حروف ب و پ و ت نوشته نشه چون معنی آن کلا عوض میشه.

داستان نشانه ج
دو تا از بچه های بابا الفبا قرار بود که برای خانم معلمش کاردستی درست کنه. بنظر شما کدوم یکی از بچه هاش بود؟
“خ ”آفرین درست حدس زدی. با خودشون فکر کردن که چی درست کنن. به این نتیجه رسیدن که اسمشون رو روی مقوا بنویسن و با پولک و ملیله تزئینش کنن. دوتایی مرتب و با سلیقه کاردستی شون رو درست کردن و دم در گذاشتن که مدرسه ببرن .خودشون هم کم کم آماده میشدن که مدرسه برن. بچه ها یه جوجه داشتن که خیلی شلوغ بود. جوجه کوچولو اومد کنار در خونه و وقتی این کاردستی رو دید، شروع به نوک زدن کرد. یهو نقطه های کاردستی پایین افتادن. و بچه ها وقتی اومدن، دیدن نقطه های خ افتاده پایین. اونو زود برداشتن و با چسب سر جاش چسبوندن. اما باز جوجه کوچولو بهش نوک زد و نقطه ها افتادن. بچه ها هم وقتی دیدن که جوجه اینکارو انجام میده، عصبانی شدن و با پاشون جوجه رو زدن. بعد هم نقطه رو سر جاش گذاشتن. جوجه بیچاره خورد به دیوار و دردش گرفت. بچه ها خیلی از کارشون ناراحت شدن. زود جوجه کوچولو رو برداشتن و نازش کردن. ازش معذرت خواستن.جوجه کوچولو هم از درد می گفت ج ج ج ج
بچه ها به جوجه گفتن که چیکار کنیم که از دستمون ناراحت نباشی؟ جوجه هم به نقطه ها اشاره میکرد و میگفت ”:ج ج ج ج ج ”بچه ها هم گفتن باشه. نقطه رو پایین میذاریم. بعد به هم گفتن که بیا جوجه رو هم ببریم مدرسه تا خانم معلم ببینه که ما تقصیری نداریم.بچه ها جوجه و کاردستی رو مدرسه بردن،
نقطه هاش رو هم سر جاش گذاشتن و به خانم معلم نشون دادن. خانم معلم دید که جوجه کوچولو باز نقطه ها را با نوکش زد و نقطه ها پایین افتادن.

داستان نشانه چ
یه روزی د تنها داشت دوچرخشو تعمیر می کرد و پیچ اونو سفت می کرد. دید یکی از ابزارهاش نیست که پیچ رو سفت کنه. رفت مغازه ابزار فروشی و گفت: ” آقا من آدار میخوام.”
آقاهه متوجه نشد وگفت: “تو داری چی میگی”؟
ت و م داشتن از اونجا رد میشدن که صداشون رو شنیدن.
ت گفت: “آقا این آتار میخواد.”
م گفت: “نه آمار میخواد .”
آقای ابزار فروش داشت گیج میشد که یکدفعه یه صدایی تو جدول حروف الفبا گفت: “لطفا منو بیارید بیرون تا بهتون بگم اینا چی میخوان .”
م رفتو اونو از جدول درآورد. دوست تازه یکم خودشو تکوند و گفت: “وقتی صدای من نباشه همینه. آقا اینا آچار میخوان. و منم چ هستم. میدونم که یجاهایی به صداهای من نیاز میشه. الان میرم پیش رئیس تا به من اجازه بده بمونم.”

داستان نشانه ح
در شهرک الفبا دختر خاله ها از هر خانوادهای جمع شده بودند .ج و چ و خ
آخه قرار بود، دختر خاله های چهارمشون یعنی ح غیر آخر ح آخر رو ببینند که تازه به دنیای الفبا اومده بود، این دختر خاله ها شکل ظاهریشون تقریبا شبیه هم بود. حالا یکیشون بالای ابرو خال داشت و یکی پایین و یکی هم روی صورت.
صداهاشون هیچ شباهتی باهم نداشت، خونه های همه شون هم تو شهرک الفبا کنار هم و در یک ردیف بود ح غیر آخر ح آخر شبیه دختر خاله هاشون بودند اما هیچ خال یا نقطه ای روی سر و ابروشون نداشتند وصداشون هم شبیه دختر خاله هاشون نبود. صدای این دو خواهر قبلا تو شهرک البفا اومده بود، صداشون مثل چهار برادر ه بود اما جدای از این چهار نشانه بودند کلمات این چهار نشانه برای همه افراد شهرک الفبا مشخص شده بود. خانه ی ح بین خانه ی ج و خ بود و کلماتی که این دو نشانه می ساختند مثل: حلزون، حوله، حلوا، احساس، صبح، ناراحت، استراحت، حالا و…..بود اسم خاصی هم ندارند فقط با همون صدای ح شناخته میشن.

داستان نشانه خ
دوتا خواهر بنام خ غیر آخر و خ آخر بودند. خواهر کوچیک خ غیر آخر جوان بود روزی دوشیفت صبح و ظهر یعنی اول روز و وسط روز کار میکرد. خواهر بزرگ از بس تو جوانی کار کرده بود، تو پیری کمرش خم
شده بود و زیاد نمی تونست کار کنه، فقط تو یک شیفت کار میکرد اونهم برای تفریح فقط آخر روز سرکارش میومد. این دوخواهر یک چیز مشترک داشتند یعنی یک خال سیاه و قشنگ روی ابروشون بود که همه این دوخواهر را از روی همین خالشون می شناختند. کارشون این بود که تو بیمارستان شهرک الفبا هرکس سیخ ماهی تو گلوش گیر می کرد باصدای خ خ خ از تو گلوش در می آوردند و تو کارشون هم خیلی ماهر بودند. بیشتر بیمارشون هم خرگوش و خرس و خروس و هر کس یا چیزی که حرف خ داشتن، بودن. حالا یا اول یا وسط یا آخر اسمشون بود. اسم خواهر کوچیک توشهرک الفبا خ غیر آخر بود واسم خواهر بزرگ هم خ آخر بود. اینطوری شد که یک حرف دیگه به شهرک الفبا اضافه شد.

داستان نشانه د
د دهن باز
د، دهن باز و گرسنه بود. راه افتاد و رفت دنبال غذا.رسید به یک در. آن را قورت داد. بعد رسید به یک دیوار .آن را هم قورت داد. بعد رسید به یک درخت.درخت را هم قورت داد بعد رسید به یک دارکوب. خواست او را هم قورت بدهد. اما دارکوب نوکش را باز کرد، باز باز …
د و دارکوب با هم دهن به دهن شدند. دعوایشان شد.وسط دعوا، درخته از دل د پرید بیرون. بعد دیوار پرید بیرون. بعدش هم در پرید بیرون. دل د خالی شد .د از گرسنگی از حال رفت.
دارکوبه ترسید و گفت: “وای چی شد؟ من که کاری نکردم”!
د ناله کرد و گفت: “وای، دلم”!
دارکوب رفت و برای د دارو آورد .د گفت: “من که مریض نیستم! گرسنه ام”.
دارکوب رفت و یک دیگ پر از غذا آورد.د هر چه قدر که توانست خورد، بقیه اش را هم برد.

داستان نشانه ذ
ز در یک سفر، فهمیده بود که یک صدا شبیه صدای خودش وجود دارد. خیلی مشتاق شده بود که این نشانه را از نزدیک ببینه. شنیده بود که صداش شبیه صدای ز است اما اسمش و شکلش با خودش فرق داره.
وقتی رسید به در خونه ی خانم ذ زنگ زد، در که باز شد با دیدن خانم ذ یک لحظه فکر کرد که د تنها تو شهرک الفبا است اما وقتی صداشو شنید و نقطه ی بالای سرش را دید، فهمید که د نیست. وقتی با هم صحبت کردن، دیدند صداهاشون واقعا شبیه هم است. باهم دوست شدند و قرار شد که به دعوت ز خانم ذ به شهرک الفبا بیاد تا اهالی شهرک الفبا نیز با این نشانه آشنا شوند. بالآخره خانم ذ بعد از چند ماه به شهرک الفبا آمد، اما با صدای ز و اسم ذال .
کلماتی مثل لذیذ، دلپذیر، لذت، ذرت، آذر، غذا، ذره بین….کلماتی هستند که با ذال نوشته می شوند. جایگاه و خانه ی ذال تو شهرک الفبا بین د و ر بود و فقط کلمات بخصوص و محدودی با این نشانه ساخته شد. و یکی دیگر از نشانه ها به شهرک الفبا راه یافت.

داستان نشانه ر
این دفعه توشهرک الفبا با حرفی میخواین آشنا بشین که اولین بار صداش می شنویم و فقط به یه شکل نوشته میشه. بچه ها اون حرف ر هستش.
دَر یِک جَنگَلِ پُر دِرَخت مورچه وَ فیلی با هَم دوست شُده بودَند. یِک روز فیل دَر حالی که داشت فَرار می کَرد، به دوستَش مورچه رِسید. مورچه اَز فیل پُرسید: دوستِ عَزیزَم چی شده، چِرا فَرار می کُنی؟
" فیل با ترس گُفت: اَز دَستِ شِکارچی ها! حاال کُجا قایِم بِشَوَم؟!"
مورچه با خود فِکری کَرد وَ با عَجَله گُفت: این که ناراحتی نَدارَد! فوری بیا پُشتِ مَن قایِم شو" !

داستان نشانه ژ
شغل آقای ژ تو شهرک الفبا راننده ی آژانس بود. یک روز که سرویس داشت، چون تو ترافیک مونده بود و دیرشده بود که سرویس دهی کنه به همین خاطر توی خیابان با سرعت زیاد ویراژ میداد ژژژژژژژژ
چون میخواست آقا بیژن به فرودگاه برسونه. آقا بیژن ژیمناستیک کار بود و قرار بود بره ژاپن مسابقه بده. گشت نامحسوس آژیر می کشید و دنبال آژانس آقای ژ افتاد و ماشین شو متوقف کرد.
آقای پلیس شهرک الفبا چون خودکار نداشت با ماژیک سه برگ جریمه نوشت و به آقای ژ داد. آقای ژ از شدت ناراحتی این برگه های جریمه رو گوله کرد و رو سرش گذاشت. وقتی آقا بیژن به فرودگاه می رسوند، آقا بیژن ازش پرسید:” اینا چیه روسرت گذاشتی”؟
آقای ژ فقط گفتن ” : ژژژژژ (یعنی جریمه ی ویراژم است)” ودیگه چیزی نگفتن. آقا بیژن هم فکر کردن اسم شونو گفتن.
مسافرای آقای ژ بیشتر کسایی بودند که حرف ژ داشتند. خانم منیژه، ژاله، آقا پژمان و…..

داستان نشانه س
داستان س و سنگ پشت
س حوصله اش سر رفته بود. دلش می خواست بازی کند. از خانه رفت بیرون.دوید و دوید تا به سر کوه رسید. سر کوه، یک سنگ پشت را دید.
س به سنگ پشت گفت: “آهای سنگ پشت! می آیی بازی کنیم؟”
سنگ پشت گفت: “چه بازی؟…، س گفت:” بازی گردو … شکست!”
سنگ پشت قبول کرد. بازی شروع شد س گفت: ” گردو”
سنگ پشت گفت :”شکستم… زدم دندانت را شکستم.”
س داد زد: ” آی دندانم… وای دندانم”!
سنگ پشت هول شد. گفت:” تو خودت گفتی بازی کنیم!“
س گفت:” اما تو دندان من را شکستی”!
سنگ پشت گفت: “حالا گریه نکن. من خودم میبرمت دکتر. بپر روی سنگم بشین تا برویم”.
س نشست روی سنگ پشت . سه سال و سه ماه و سه هفته و سه ساعت طول کشید تا به دکتر رسیدند. آن موقع س یک دندان دیگر در آورد. خندید و گفت:”برگردیم. دیگه دکتر نمی خواهم”.

داستان نشانه ش
شادی و شیده با دوستاشون داشتن بازی میکردن که یک دفعه دوستشون زمین میخوره. وقتی بلند میشه شکلش عوض شده بود و مرواریدهای روی سرش گم شده بود. شادی و شیده حسابی گریه میکنن که اگه تو مرواریدات رو پیدا نکنی، اسم ما خراب میشه.شادی میگه همه به من میگن سادی ، شیده میگه همه به من
میگن سیده و شروع میکنن لابه لای علفها رو گشتن تا سه تا مروارید رو پیدا میکنن. شادی و شیده میپرن بالا و جیغ میزنن ::” آخ جون ما دوباره خوشگل شدیم .کسی میتونه بگه اون دوستشون کیه”؟؟؟

داستان نشانه ص صاد
تو هتل شهرک الفبا دو مهمان اومده بود که تاجر و برادر بودند و برای تجارت به شهرک الفبا اومده بودند. این مهمان ها صداشون شبیه س بود. ص اجناس خاصی برای فروش به شهرک آورده بود مثل صابون، صندوق، صندلی، قرص، قصّه و…… رئیس شهرک الفبا به سفارش اعضای شهرک از آقایون ص دعوت کردند که تو شهرشون بمونن و بین کشورهای همسایه رفت وآمد کنند و مواد مورد نیاز شهرک را فراهم کنند. دو برادر ص قبول کردند و یک خانه تو شهرک به اونها داده شد و از اون روز به بعد بخاطر اینکه س رو با ص اشتباه نگیرند چون صداشون یکی بود اسم س را سین گذاشتند و اسم ص رو
هم صاد گذاشتند. این اولین حرفی بود که تو شهرک صداشون یکی بود ولی اسمشون و شکلشون فرق می کرد.

داستان نشانه ض
یک روز دو برادر کوچکتر صاد که از لحاظ ظاهری خیلی شبیه برادراشون یعنی صاد بودند برای تفریح رفته بودند لب دریا با ماسه های ساحل بازی کردند و دست و صورتشون کثیف شد مجبور شدن با آب دریا دست وصورت شونو شستند. رفتن خونه و چون خسته بودند اون شب به خواب عمیقی فرو رفتند. صبح که بیدار شدند، متوجه شدند که خروسک گرفتن و صداشون تغییر کرده بود و نفری یک لکه ی سیاه روی سرشون گذاشته شد. دلیلش این بود که آب دریا آلوده بوده این دو برادر بخاطر شستن دست و صورتشون با آب دریا مریض شدند. این صدا و شکل برای همیشه با آنها موندگار شد. صدای این دو برادر شده بود مثل ز و ذال همه فکر می کردن که ز هستند، اما هیچ شباهتی با ز و ذال نداشتند. اسم این دوبرادر یعنی ض را تو شهرک الفبا گذاشتند ضاد
و یک نشانه ی دیگه به نام ضاد به شهرک الفبا وارد شدند. اسمش ضاد صداش ز که کلماتی مثل : رضا، وضو، مریض، بعضی، ریاضی، حوض و……را با این نشانه میشه، نوشت.

داستان نشانه طا
اعضای شهرک الفبا کم کم داشتند برای جشن الفبا آماده می شدند.مهمانها از دور و نزدیک دعوت می شدند تا خودشونو برای جشن آماده کنند. فقط سه خونه ی دیگه تو شهرک مونده بود که پربشه و جشن الفبا گرفته بشه. نشانه ای که امروز میخواست به شهرک بیاد رو قبلا صداشو شنیدین در واقع این نشانه می آمد که کمک حال نشانه ت غیر آخر ت آخر باشه اما با یک شکل و نشانه دیگر بود. این نشانه فقط صداش مثل ت بود و برخلاف نشانه ی ت که دو برادر بودند این نشانه در هر قسمت کلمه که می آمد به یک شکل می آمد وهیچ برادری نداشت. یعنی چه در اول چه در وسط و چه در آخر به یک شکل بود .این نشانه یک دسته داشت که همیشه با او بود و تقریبا شکل ظاهری او مثل یک تیشه بود. این نشانه بجز صدای ت اسم هم داشت. بله این
نشانه در شهرک الفبا به این شکل ط وارد شد.که اسمش طا و صداش ت است. این نشانه با قطار وارد شهرک الفبا شد و یک صندوق طلا سوغات برای اعضای شهرک با خودش آورده بود. اولین کاری که کرد مسابقه ی
طناب کشی را در شهرک بین اعضا به راه انداخت در دست اعضا تشویق کننده یک قوطی داد تا با زدن ضربه روی قوطی ها نشانه هایی که مسابقه ی طناب کشی می کنند را تشویق کنند. و همه از ورود این نشانه خیلی خوشحال شدند، چون باعث شادی و نشاط آنها شده بود. خانه ی این نشانه کنار خانه ی ضاد بود. کلماتی که این نشانه درست میکرد مثل: خاطره، وطن، طوطی، خیّاط، فاطمه، حیاط، طاووس و……

داستان نشانه ظا
پدر معصومه ناظم است او در مدرسه ی پیامبر اعظم (ص) کار می کند.چند روز قبل دانش آموزان را برای اُردو به باغ وحش برد. او در آنجا به دانش آموزان گفت که نظم داشته باشند ونظافت را رعایت کنند به هر طرف ندوند.نزدیک ظهر با شنیدن صدای اذان وضو گرفتند ودر صف های منظّم نماز خواندند.اسم نگهبان باغ وحش ،ظاهر بود او مشغول نظافت قفس مرغابی ها بود.بچّه ها با دیدن غازها و کلاغ ها جیغ زدند. ناظم از آن ها خواست تا زیاد سر و صدا نکنند و باعث ناراحتی حیوانات باغ وحش نشوند.آن ها پس از بازگشت، در حیاط مدرسه از اردو تعریف می کردند.

داستان نشانه عین
- Full access to our public library
- Save favorite books
- Interact with authors
با تشکر فراوان از دکتر نامی

- < BEGINNING
- END >
-
DOWNLOAD
-
LIKE(2)
-
COMMENT()
-
SHARE
-
SAVE
-
BUY THIS BOOK
(from $12.39+) -
BUY THIS BOOK
(from $12.39+) - DOWNLOAD
- LIKE (2)
- COMMENT ()
- SHARE
- SAVE
- Report
-
BUY
-
LIKE(2)
-
COMMENT()
-
SHARE
- Excessive Violence
- Harassment
- Offensive Pictures
- Spelling & Grammar Errors
- Unfinished
- Other Problem

COMMENTS
Click 'X' to report any negative comments. Thanks!